بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

اردیبهشت...

1394/2/23 21:50
نویسنده : مامان نسرین
718 بازدید
اشتراک گذاری

بهاره

بهاری که برامون همیشه یاداور شیرین ترین خاطرات  زندگی من و باباجونه....

چهار سال پیش این موقع ها... هر روزش و با تصورات زندگی با یه کوچولوی  دوست داشتنی روزگار میگذروندیم... توی تصوراتمون خدا برامون زیباترین فرشته شو میفرسته... که فرستاد.... و هر چقدر بگیم خدایا سپاااااس بازم کمه...

حالا پسرکوچولومون تاکید داره که اصلا کوچولو نیست.... مدام یه متر دستشه . خودش و متر میکنه... و اعداد نجومی رو میخونه!!  شیر خورده و بزرگ بزرگ شده...  اینطورم هست... ولی من دلم میخواد همون بردیای برفی و توپول باشه...

مینی واشر روشنه و لباسای رنگارنگ بردیا دارن میچرخن... یه فیلم از جلو چشم رد میشه.... لباسای سایز صفر رو هم سر میخورن... و من همه حواسم پیش بردیاست که خوابه... و  من دوست دارم خوابش طولانی بشه...

حالا مگه میشه که مینی واش روشن باشه و بردیا مدیریتش رو به عهده نگیره!!!!  مامان  من کمکت کنم؟؟ خوایش میکنم... مامااااان

بهاره....

تمام فکر بردیا پیش میوه های فصله.... روزی چند بار و چند بار میپرسه که:  انگور کی میاد؟ گیلاس... طالبی... اونی که مثل طالبی بود  زرد بود چی بود؟ اون کی میاد میوه  فروشی؟؟

میگی: مامان اگه گلابی بیاد خاله مینا هم میاد؟ من خیلی دلم براش تنگ شده...

کلا گذر روزگار رو از نگاه بچگونه و شکموی تو باید دید... فصل انار و خرمالو.... فصل گلابی .... فصل چاغاله بادوم...فصل لبوی داغ

این روزا خیییلی با حوصله و خوب نقاشی میکشی... اونم با آبرنگ.... و حسابی خونمونو صفا میدی!!!

هر شب باید یه قصه بشنوی... بعضی شبها قصه شب قبل... شب قبلش... و شب قبل ترش رو درخواست میدی!!!1 به قول خودت  دهنم درد گرفت خوب!خندونک

تقریبا هر هفته یه برنامه ی پارک داری...خسته که نمیشی... کلی میوه از یخچال برمیداری تا با دستای مهربونت به حیوونای پارک بدی... کنار قفس حیوونا مدام میپرسی: باباشون کدومه؟   مامان کدومه؟ اون بچه شه؟ چطوری دنیا اومده؟!!!خجالت

قرار شد هفته ای یه شب به همراه باباجون و عموها و دایی ها و بقیه بری سالن فوتسال.... اصلا فکر نمیکردم انقدر استقبال کنی...

یه بلیز شورت فوتبالی و یه توپ فوتبال هم کادو گرفتی...و بخاطرش چندین و چند بار ازمون تشکر کردی... شرمنده شدیم پسرررر

یه خودکار هم بهم دادی ... گفتی روشکمم بنویس میمار(همون نیمار)  که من وقتی گل زدم... خواستم بدوام... بلیزمو بدم بالا همه ببینن محبت

بر

یه شب من و بابایی خواب بودیم... یه صداهایی از آشپزخونه شنیدیم....

ب

این صحنه رو دیدیم... یه موش کوجولو رفته سراغ خوراکی ها... خرپ خرپ...ازین میخوره... ازون میخوره

و

رفتیم چکاپ چشم پزشکی... قرار شده یه عینک خوشگل رو صورت مثل ماهت بزنی... فقط موقع تماشای تلوزیون و بازی با گوشی و تبلت...و مدام میگی: من دانشمند شدم!!!!

ی

طبیعت عزیزززز

بر

آقا جون (عموی مامان) عزیز و مهربون تو باغچه ی با صفاش... تاج سرمونه... امیدوارم همیشه سلامت باسن

بردیا

به قول خودت... چاکرتیمت

ب

پسندها (1)

نظرات (2)

بانو
9 تیر 94 13:55
سری مسابقات عکاسی حس زندگی با موضوع دعوت همراه با جوایز ارزنده: نفر اول ربع سکه بهار آزادی نفر دوم کارت هدیه 200 هزار تومانی نفر سوم کارت هدیه 100 هزار تومانی مهلت ارسال عکس تا 30 هر ماه اطلاعات بیشتر در لینک زیر:
http://www.banoo.ir/forum/post/5318
همراه رایانه
12 تیر 94 9:41
همراه رایانه مرکزی شبانه روزی برای پاسخگویی به سوالات رایانه ای شماره تماس : 9099070345 ادرس سایت : www.poshtyban.ir