اردیبهشت...
بهاره
بهاری که برامون همیشه یاداور شیرین ترین خاطرات زندگی من و باباجونه....
چهار سال پیش این موقع ها... هر روزش و با تصورات زندگی با یه کوچولوی دوست داشتنی روزگار میگذروندیم... توی تصوراتمون خدا برامون زیباترین فرشته شو میفرسته... که فرستاد.... و هر چقدر بگیم خدایا سپاااااس بازم کمه...
حالا پسرکوچولومون تاکید داره که اصلا کوچولو نیست.... مدام یه متر دستشه . خودش و متر میکنه... و اعداد نجومی رو میخونه!! شیر خورده و بزرگ بزرگ شده... اینطورم هست... ولی من دلم میخواد همون بردیای برفی و توپول باشه...
مینی واشر روشنه و لباسای رنگارنگ بردیا دارن میچرخن... یه فیلم از جلو چشم رد میشه.... لباسای سایز صفر رو هم سر میخورن... و من همه حواسم پیش بردیاست که خوابه... و من دوست دارم خوابش طولانی بشه...
حالا مگه میشه که مینی واش روشن باشه و بردیا مدیریتش رو به عهده نگیره!!!! مامان من کمکت کنم؟؟ خوایش میکنم... مامااااان
بهاره....
تمام فکر بردیا پیش میوه های فصله.... روزی چند بار و چند بار میپرسه که: انگور کی میاد؟ گیلاس... طالبی... اونی که مثل طالبی بود زرد بود چی بود؟ اون کی میاد میوه فروشی؟؟
میگی: مامان اگه گلابی بیاد خاله مینا هم میاد؟ من خیلی دلم براش تنگ شده...
کلا گذر روزگار رو از نگاه بچگونه و شکموی تو باید دید... فصل انار و خرمالو.... فصل گلابی .... فصل چاغاله بادوم...فصل لبوی داغ
این روزا خیییلی با حوصله و خوب نقاشی میکشی... اونم با آبرنگ.... و حسابی خونمونو صفا میدی!!!
هر شب باید یه قصه بشنوی... بعضی شبها قصه شب قبل... شب قبلش... و شب قبل ترش رو درخواست میدی!!!1 به قول خودت دهنم درد گرفت خوب!
تقریبا هر هفته یه برنامه ی پارک داری...خسته که نمیشی... کلی میوه از یخچال برمیداری تا با دستای مهربونت به حیوونای پارک بدی... کنار قفس حیوونا مدام میپرسی: باباشون کدومه؟ مامان کدومه؟ اون بچه شه؟ چطوری دنیا اومده؟!!!
قرار شد هفته ای یه شب به همراه باباجون و عموها و دایی ها و بقیه بری سالن فوتسال.... اصلا فکر نمیکردم انقدر استقبال کنی...
یه بلیز شورت فوتبالی و یه توپ فوتبال هم کادو گرفتی...و بخاطرش چندین و چند بار ازمون تشکر کردی... شرمنده شدیم پسرررر
یه خودکار هم بهم دادی ... گفتی روشکمم بنویس میمار(همون نیمار) که من وقتی گل زدم... خواستم بدوام... بلیزمو بدم بالا همه ببینن 

یه شب من و بابایی خواب بودیم... یه صداهایی از آشپزخونه شنیدیم....

این صحنه رو دیدیم... یه موش کوجولو رفته سراغ خوراکی ها... خرپ خرپ...ازین میخوره... ازون میخوره
و
رفتیم چکاپ چشم پزشکی... قرار شده یه عینک خوشگل رو صورت مثل ماهت بزنی... فقط موقع تماشای تلوزیون و بازی با گوشی و تبلت...و مدام میگی: من دانشمند شدم!!!!

طبیعت عزیزززز

آقا جون (عموی مامان) عزیز و مهربون تو باغچه ی با صفاش... تاج سرمونه... امیدوارم همیشه سلامت باسن

به قول خودت... چاکرتیمت



اردیبهشت... 
